۳۰ مهر، ۱۳۸۹

مای پرسونالیتیز ویکند

این چند روزی که نبودم در یکی از مراکز درمانی بستری بودم. کل این چند روز به این گذشت که دکترها منو متقاعد کنند که من بای پولار هستم.من هم خب اینو خیلی وقته که میدونم.حتی خواستند برایم از مشکلات پسیکتیک خودم بگویند که توانستم چندتا ایراد علمی از حرفهایشان بگیرم.تا اینجا قضییه مشکلی وجود نداره.اما مساله ازینجا شروع میشه که این دکترا میخوان بقیه شخصیت های موجود در من از بین بروند تا دیگه بای پولار یا چندقطبی نباشم و دعوای من با این دکترهای حیوون همیشه از یک چنین جاهایی شروع میشه که اینا نمی فهمن که اونا هم احساس دارن و وجود دارن و برای اینکه من راحت زندگی کنم حاضرن تمام اونها رو به کشتن بدن تا دیگه مسایل اسکیزویی به سراغم نیاد.خب طبیعیه من اونا رو به این دکتر های حروم زاده ترجیح میدم و این شد که برای چندروزی تونستم مثل پسرهای خوب رفتار کنم و اثرات درمانشون رو خیلی اگزجره در خودم نشون دادم تا اینکه دیروز مرخصم کردند و فقط داروها رو میخوان که ادامه بدم.
الان اینجا توی خونه راحت همه در کنار هم هستیم.هیچی بهتر ازن کنارهم بودن نیستش

۴ نظر:

یکـ عدد دختر گفت...

ببین پسرم چند وقت پیش منم یه تستی زدم معلوم شد دو قطبی ام که ازش هیچی نفهمیدم ولی وقتی اعتقادی به دکتر نداری خب اخه مگه مریضی می ری پیششون که بخوان بستریت کنن و اون قطب های دیگه تو بکشن؟ نخ خدایی جواب منو بده! دلیل اینکه رفتی بستری شدی چی بود؟

olanzapine5 گفت...

یه چیزی بهت میگم. اگه خودت مشکلات رو قبول داری، در این صورت مشکلات هم قابل حله میشن تا حدی! اما اگه از نظر خودت اینا مشکل نیست. کار خاصی نمیشه کرد! البته از نظر من تو از نود درصد مردم سالم تری!
داروها رو ادامه بده. یه موقع قطع نکنی اوضاع ناجور میشه :))
تفنگ بازی ِ عزیز! اتفاقا برای بلاگر می خوام لایک رو. چطوریه؟

Mute Vision گفت...

با بهزاد موافقم .
یه چیز دیگه هم اینکه گاهی پر کردن تنهایی با همین شخصیت های درونی بهتر از بودن با آدمهاییه که اون بیرون نفس میکشند...البته فقط گاهی !

حوا گفت...

هر چند نفر که باشی...مطمئنا جمعیت من از تو بیشتر است...

\