۰۱ دی، ۱۳۸۹

یوزارسیف 3

یعقوب نگران در خانه نشسته بود و هرلحظه منتظر بود که فرزندانش همراه با یوسف از صحرا برگردند.صدای در آمد.شتابان به سمت در رفت و در را گشود.پشت در گرگ بزبزقندی اینا ایستاده بود. یعقوب نگاهی به گرگ انداخت و گفت: "عنو نیگا! " در را پشت سرش محکم بست و در خانه به نگرانیش ادامه داد

۱ نظر:

یک عدد دختر گفت...

سالمی؟

\