۳۰ مهر، ۱۳۸۹

مای پرسونالیتیز ویکند

این چند روزی که نبودم در یکی از مراکز درمانی بستری بودم. کل این چند روز به این گذشت که دکترها منو متقاعد کنند که من بای پولار هستم.من هم خب اینو خیلی وقته که میدونم.حتی خواستند برایم از مشکلات پسیکتیک خودم بگویند که توانستم چندتا ایراد علمی از حرفهایشان بگیرم.تا اینجا قضییه مشکلی وجود نداره.اما مساله ازینجا شروع میشه که این دکترا میخوان بقیه شخصیت های موجود در من از بین بروند تا دیگه بای پولار یا چندقطبی نباشم و دعوای من با این دکترهای حیوون همیشه از یک چنین جاهایی شروع میشه که اینا نمی فهمن که اونا هم احساس دارن و وجود دارن و برای اینکه من راحت زندگی کنم حاضرن تمام اونها رو به کشتن بدن تا دیگه مسایل اسکیزویی به سراغم نیاد.خب طبیعیه من اونا رو به این دکتر های حروم زاده ترجیح میدم و این شد که برای چندروزی تونستم مثل پسرهای خوب رفتار کنم و اثرات درمانشون رو خیلی اگزجره در خودم نشون دادم تا اینکه دیروز مرخصم کردند و فقط داروها رو میخوان که ادامه بدم.
الان اینجا توی خونه راحت همه در کنار هم هستیم.هیچی بهتر ازن کنارهم بودن نیستش

۲۱ مهر، ۱۳۸۹

نقش کودکان در توسعه پایدار

چهار پنج سالم بود رفته بودم عروسی.تو قسمت خانوما نشسته بودم که داشتم نگاه میکردم واسه خودم. وسط بزن و بکوب یه دفعه یه خانومه تپل با دامن سفید رفت رو یه میز واستاد و شروع کردن بلند بلند خوندن که: "هوو هوو جونم هوو! درد و بلام ماله هوو! وقتی هوو نداشتم چه روزگاری داشتم..." بعد بقیه هم دور میز میچرخیدن دست میزدن و میرقصیدن و اون تیکه "هوو هوو جونم هوو" رو بلند بلند تکرار میکردن.منم یه گوشه نشسته بودم داشتم این باغ وحش رو نگاه میکردم.

الان چن شبه خواب که میبینم که اون خانوم تپله شروع میکنه به خووندن" هوو هوو جونم هوو" و بقیه هم دست میزنن و باهاش تکرار میکنن منم هرچقدر که میدوم این جماعت پشت سر من میدوه و همونجوری دنبالم میاد.

۱۸ مهر، ۱۳۸۹

دیروز توسط یک ایمیل متوجه شدم که "پدر علم هواشناسی" در ایران وجود داره و آرزوی همیشگی من برای پدر علم هواشناسی شدن تموم شده بنظر میرسه.
بسیار ناامید وخسته هستم و اصلا حوصله ندارم

۱۶ مهر، ۱۳۸۹

سایکوگرافی

نوشته زیر حاصل اصرار پزشک من مبنی بر شروع دوره جدیدی از درمان به واسطه نوشتن است:

در اواخر تابستان متولد شدم.بیمارستان محل تولدم چند سال بعد بعلت سقط جنین غیرقانونی تعطیل شد.نگاتیو های دوران کودکیم در یک عکاسی سهوا نور دیدند و سوختند روی فیلم دوران کودکیم شوی ممد خردادیان ضبط شد بهمین دلیل گذشته مستند و قابل ارائه ای ندارم. هرچیزی که وجود دارد متعلق به این اواخر است.
اقای دکتر واقعا نمیتونم،نمیتونم...

۱۳ مهر، ۱۳۸۹

الگوهای مجله بوردا

بدبختی من و نسل من اینه که توی سالهای نوجوونیمون دائما سعی می شد امثال چمران رو برای ما الگو بکنن و هیچی بدتر ازین نیس که چمران بشه الگوی زندگیت! یعنی اینکه زندگی و آسایش تمومه و قراره که به ف/ا/ک بری! خوروندن این الگو به مغزهای آکبند ما کار سختی نبود اما تیکه آشغال قضییه این بود که وقتی وارد زندگی واقعی و عادی شدیم می خواستیم چمران باشیم اما نمیشد. اصلا چمران بودن فضای خودشو میخواست.نمی شد بیخیال زندگی شد پس بیخیال چمران شدیم.اما چیزایی رو تو کلمون کرده بودن که اونا نمیذاشت راحت زندگی کنی.این شد که تصمیم گرفتیم کلا بیخیال ارزش ها بشیم.شروع کردیم به شکستن الگوهامون تا بتونیم زندگی کنیم.

حالا نسل ما دیگه هیچی نداره و هیچی رو هم باور نمی کنه

۱۲ مهر، ۱۳۸۹

یعنی نشستم به هر روشی که میتونستم حساب کردم دیدم به هیچ وجه آینده روشنی در انتظارم نیست.اصلا چیزی وجود نداره که در انتظارم باشه.
\