۱۹ اسفند، ۱۳۹۰

مرثیه ای برای رفتگان

یه عالمه گیگابایت عکس دارم از خودم و آدم های دور و برم که دارند دونه دونه میروند یک جای عالم. بعد هرکدام ازین عکس ها برایم میشود یک فیلم پرغصه از قصه چگونگی ورود آدم ها به زندگی مان و خروج همان آدم ها از دور و برمان با این تفاوت که وقتی میخواستند بروند وابسته شان شده بودیم.
بعد من میخوام اصلا این عکس ها را نداشته باشم، هیچکدام از عکس ها رو. چون تحمل دیدنشو ندارم و ممکنه بشینم هرکدامشان را که ببینم گریه کنم، عر بزنم و حرف هایی بزنم که تلخ است مثه زهرمار.بعد اینکار درست نیست، یعنی منطقی نیست که وقتی یک نفر دارد میرود یا رفته است شما حرفهایی را بزنید که اذیت شود و یا در رفتنش شک کند. اتفاقا از همه بدتر این منطقی بودنه است، منطقا نباید ناراحت بود و باید به همه دلداری داد که آینده روشن است و همه برمیگردیم دوباره و فلان. اما منطق چیز گه و غریبی است که حقیقت ندارد.

۱ نظر:

آدالیش گفت...

من از این رفتگان فقط عکسای ذهنی دارم که تو یه جاهای خاصی مث خیابونا یا یه روزای خاصی بهم حمله ور میشن و من در مواجهه باهاشون خیلی گناه دارم

\