۲۵ تیر، ۱۳۹۱

برپا و استوار! هرگز! هرگز!

من دوسش داشتم.ولی خب هیچی بلد نبودم. یکبار که قرار بود برم دنبالش تا بعد از کلاسش باهم بریم بیرون بهش گفتم که میدونی من چقدر برای تو رانندگی کردم؟ این حرفِ خیلی تخمی ای بود که زدم. مهم نبود که چقدر تخمی بود مهم این بود که نمیفهمیدم حرفم چقدر تخمی بوده و این خیلی گه بود.این یعنی اینکه من ادمِ نفهمی بودم و اون حق داشت بگا برود. تقصیر خودم هم نبود، قبل تر فقط با یک دختر دوست بودم که رابطه ام با اون دختر هیچی رو بهم یاد نداد جز اینکه بفهمم آدم های خیلی کسخلی در تهران زندگی میکنند و اصلا اون رابطه یک جورهایی من رو مریض کرد. این تنها ایرادِ قضییه نبود، ایراد بعدی این بود که دوست دخترِ بعدیم  دوستِ صمیمی دوست دختر قبلیم بود و ما دائما سعی داشتیم یادِ هم نیاریم که چه جوری باهم آشنا شدیم و این حس که  رابطه ما براساس خیانت شکل گرفته بود همیشه وجود داشت و همیشه داشت روحِ ما رو میکرد. راستش این نبود..یعنی خیانتی درکار نبود. حوصله توضیح ندارم اما نبود. خلاصه دومی هم به گا رفت. بعدا فهمیدم دوستش داشتم. یعنی اون هم من رو دوست داشت و من رابطه رو از روی نابلدی به گا داده بودم.حالا قدِ دوسال حسرت میخوردم و هی برای خودم در ذهنم بزرگش میکردم . انقدر در ذهنم بزرگش کردم که رابطه های بعدیم همه به خاطر مقایسه به گا میرفتند.هیچ کس توانایی رقابت باهاش رو نداشت. من دائما ادم ها رو با اون مقایسه میکردم و اون رو بزرگ میکردم

هفته پیش زنگ زدم، برای خدافظی.که خدافظ! من دارم میرم و من رو ببخش اگر گاییدمت! اگر بلد نبودم رابطه چیه و اگر بلد نبودم رفتار درست چیه من رو ببخش. بعد خیلی تخمی جواب داد. نه که به من توهین کند. نه کلا ادمِ داغونی شده بود. از هر سه کلمه یک کلمه انگلیسی به کار میبرد که خیلی احمقانه بود. سعی در ایجاد سانتی مانتالیسم جوادی داشت که مالِ خودش نبود.چون خودش و خانواده اش خیلی درست و حسابی بورژوا بودند و این ژستِ جدیدش خیلی نچسب و تخمی بود وبه شدت تخریبش کرده بود. کلا شیش هفت دقیقه حرف زدیم. گفت چیزی از من یادش نیست کلا. دروغ میگفت. من هم بودم دروغ میگفتم. دروغ هاش برام مهم نبود. خیلی آدمِ داغونی شده بود. به گا رفته بود. حسبِ رفاقت با دوستانِ مزخرفش بود. تلفن رو که قطع کردم خیلی ناراحتش بودم. خیلی. بدجوری داغون شده بود. این نبود. هی کون به کون سیگار کشیدم. بعد به این فکر کردم که اگر با من بود نمیذاشتم اینطوری بشود بعد به خودم گفتم تو دیگه عجب کونده ای هستی پر رو

۲ نظر:

Mute Vision گفت...

ببین بعضی خاطرات ترمیم نمی شند . فقط زمان زهرشون رو کم میکنه . همین . اما آدم مریض زیاده. زیاد شده . زیاد ترم میشه . یه وقتها در مورد همون کسی به نتایج عجیب میرسی که اصلا فکرش رو نمیکردی. خیال می کردی آره فلانی با بقیه فرق داره اما یهو زمان یه چیز دیگه ای رو بهت نشون می ده. در مورد آدم خاصی منظورم نیست. کلی میگم .

امیر لامپی گفت...

خیلی قشنگ و خشنگ بود و فشنگ بود

\