۰۶ شهریور، ۱۳۹۱

نظم انسان را میگاید

توی ایستگاه اتوبوس وایستاده ام. آفتابِ اینجا آدم را میگاید.چیزی شبیه به باد سشوار دائم به صورتم میخورد. باد های اینجا همینطوری هستند. همینقدر گرم.همینقدر تخمی. کسی در ایستگاه اتوبوس نیست. اصلا اینجا هیچ کس نیست. اینجا همه چیز برای تعداد آدم های  بیشتری تعبیه شده که هیچوقت آن ادمها نیستند و یک خلوتی خاصی دارد اینجا. پارکینگ ها، مغازه ها و فروشگاه ها و سالن ها. همیشه شما هرجا باشید تنها هستید و همیشه تعداد زیادی انتخاب جلوی شماست. انتخاب هایی که فرقی باهم ندارند. انتخاب بین جا پارک های بیشمار برای ماشین، انتخاب بین صندلی سینما، انتخاب بین صندلی های اتوبوس و کلی انتخاب بی خاصیت دیگر. اتوبوس دقیقا سر 35 دقیقه از اینجا رد میشود و من را به ایستگاه اخرش خواهد برد. از ایستگاه اخر 5 دقیقه باید پیاده راه بروم. از بین فواره ها رد شم و کلید بندازم و در خانه ای را باز کنم که همیشه به نظرم یک بویی میدهد. چراغ ها را هم خودم روشن میکنم. کسی نیست که قبل از من اینجا چراغ ها را روشن کرده باشد. قبل از من اصلا کسی وجود ندارد. گفتم که تنها هستم
اتوبوس از ته خیابان دارد میاید. یک اتوبوس قرمز رنگ. جلویش یک ماشینی است شبیه به ماشین بابام. میاید و رد میشود. بابام نیست.اتوبوس جلوی ایستگاه می ایستد . هیچ کسی پیاده نمیشود.. اصلا کسی سوار نیست.کسی هم اگر باشد مقصدش انتهای خط است. راننده اشاره میکند که سوار شوم. دلم برای بابایم تنگ شده است. به خارجکی سلامی بلغور میکنم و از بین انهمه صندلی خالی میروم میشینم روی اخری. دلم برای بابام تنگ شده است

۱ نظر:

harakiri12 گفت...

نظم هم نگاید، چیزهای دیگری مسلما میگایند.
همین تنهایی به عنوان مثال.

\