۱۲ فروردین، ۱۳۹۱

اه! بذار بخونه دیگه!

خندیدیم، بعد گریه مون گرفت، همو بغل کردیم، خواستیم خداحافظی کنیم ولی دیدیم حیفه! داره خوش میگذره! دوباره اهنگو زدیم بیاد اولش

۲۱ اسفند، ۱۳۹۰

دغدغه ها و اندیشه های آقای صاد

آقای صاد دغدغه زندگیش دکمه ایجکت دستگاه های پخش بود. به عقیده آقای صاد این دکمه های ایجکت بیش از حد تنبل بودن و ایجکت کردن رو بیشتر از مقدار مورد نیاز طول میدادند. برای همین عصرها سوار مترو یا اتوبوس میشد و میرفت جمهوری. مغازه ها رو میگشت.با یک ظرافت خاصی دکمه ایجکت رو فشار میداد و چشماشو میبست و خوب بو میکشید و لحظه ها رو میشمرد.اگر دکمه ایجکت دستگاه درست کار نمیکرد سریعا بروز میداد. یک خطی روی پیشانیش می افتاد. از بالای ابروی راستش تا وسط ابروی چپش. اخم میکرد و چشم هایش را باز میکرد و به فروشنده میگفت: مرسی.نمیخوامش.برم یه دوری بزنم و یا چیزی مشابه اینها.از مغازه خارج میشد و میرفت دنبال یک دستگاه پخش که دکمه ایجکتش درست کار کند.
آقای صاد پیدا نمیکرد. جمهوری و شریعتی و هرجایی را که دستگاه صوتی و تصویری پیدا شود را گشته بود.این اواخر دبی هم میرفت. کلاس عربی رفته بود و عربی اش را قوی کرده بود. صبح ها با هواپیما میرفت و شب ها برمیگشت. اما پیدا نمیکرد. به تدریج خطِ اخمِ ایجکت روی پیشانیش عمیق شد.
بالاخره توی یک بازاری توی پاکستان، وقتی چشمهایش را بست و دماغش را تیز کرد و آروم دکمه ایجکت با اون مهارت خاص فشار داد و منتظر موند؛ دکمه ایجکت خیلی سریع و خوب کار کرد و اصلا هم تنبل نبود. این درست ترین دکمه ایجکتی بود که میشد باشه.آقای صاد هم مطمئن بود.اخم هم نکرد تا خطِ اخمِ ایجکتش عمیق شود.بلکه به پاکستانی چیزهایی به آقای فروشنده گفت و از مغازه خارج شد.کسی هم نفهمید کجا رفت.

۱۹ اسفند، ۱۳۹۰

مرثیه ای برای رفتگان

یه عالمه گیگابایت عکس دارم از خودم و آدم های دور و برم که دارند دونه دونه میروند یک جای عالم. بعد هرکدام ازین عکس ها برایم میشود یک فیلم پرغصه از قصه چگونگی ورود آدم ها به زندگی مان و خروج همان آدم ها از دور و برمان با این تفاوت که وقتی میخواستند بروند وابسته شان شده بودیم.
بعد من میخوام اصلا این عکس ها را نداشته باشم، هیچکدام از عکس ها رو. چون تحمل دیدنشو ندارم و ممکنه بشینم هرکدامشان را که ببینم گریه کنم، عر بزنم و حرف هایی بزنم که تلخ است مثه زهرمار.بعد اینکار درست نیست، یعنی منطقی نیست که وقتی یک نفر دارد میرود یا رفته است شما حرفهایی را بزنید که اذیت شود و یا در رفتنش شک کند. اتفاقا از همه بدتر این منطقی بودنه است، منطقا نباید ناراحت بود و باید به همه دلداری داد که آینده روشن است و همه برمیگردیم دوباره و فلان. اما منطق چیز گه و غریبی است که حقیقت ندارد.
\