۰۳ بهمن، ۱۳۹۱

همه کنون!

خونه امیر نسشته بودیم. من و امیر و احسان.بعد خانوم میم هم اومد. اصلا مهمونی نبود. هیچ مهمونی ای چارنفره نیست. دور همی هم نبود. میخواستیم من و امیر و احسان بشینیم دورهم کس بگیم یه مقدار. خانوم میم اونجا بود و نمیشد خیلی کس بگیم. پس سعی کردیم که کس نگیم یا کس شعر هایمان را ارامتر بگیم. حالا خانوم میم نیامده بود که در دورهمی شرکت کند، چون لپتاپش خراب بود اومده بود نشسته بود اونجا با لپتاپ امیر یک کارهایی را که باید میکرد را انجام میداد. ما همش میگفتیم کی میرود خانوم میم که ما کمی کس شعر بگوییم. ولی خب نمیرفت. بعد خانوم میم گفت بریم سیگار بکشیم؟ بعد رفتیم بیرون لب فواره واستادیم و سیگار کشیدیم. امیر اومد یه جوک بگه بعد گفت نه زشته نمیگم. مثلا خجالت کشید. بعد خانوم میم گیر داد که امیر تعریف کن.امیر تعریف کن. بعد امیر گفت که یه روز یه ترکه جنده میاره خونشون میگه بخور! بعد یارو میگه این خیلی کثیفه برو بشورش. بعد ترکه میره میشوره و برمیگرده میگه حالا بخور.بعد یارو میگه خب حالا یه خرده بهش شیکر بزن که طعم داشته باشد حداقل. بعد ترکه میرود یه خرده شیکر میزند بهش و برمیگردد. بعد دختره میگوید یه خرده مغز پسته بریز روش که قوتی هم داشته باشد بعد ترکه میگه: اونجوری که میشه باسلق خودم میخورمش. بعد ماها همه خندیدیم چون به نظر ما جوک بامزه ای بود.بعد برگشتیم تو. خانوم میم رفت پای لپتاپ. من و امیر و احسان اینور روی کاناپه نشسته بودیم. امیر رفت پسته اورد که ما بخوریم بعد خانوم میم گفت که امیر جان میخوای یه خرده شیکر هم بیار برات باسلق درست کنم. من همونجا احساس کردم اینجا امریکاست و ادم ها دریده هستند. بعد امیر هم چیزی نگفت. با اینکه امیر 190 سانتی متر قد دارد و سی سال سن دارد هم شنیدن این جمله عجیب بود. به نظرم ادم های قدبلند به خاطر موقعیت مکانی و چشم هایشان و ادمهای باسنِ بالاتر به خاطر سن بیشترشان چیزهای بیشتری میبینند و به تدریج کمتر تعجب میکنند. بعد خانوم میم لپتاپ را گذاشت کنار و امد پیش ما که اینور بودیم. بعد احسان رفت. یعنی پاشد و گفت که کار دارد و باید برود. بعد همه خدافظی کردن. بعد خانوم میم انور کاناپه و من اینور کاناپه و امیر وسط نشسته بود(یا بودیم) بعد امیر به خانوم میم گفت که چه کفش های قشنگی! امیر این را همینجوری گفت. نه که امیر ادم اسکلی باشد. اما خیلی همینجوری است. یعنی مثلا این را نگفت که خانوم میم را بکند اما خانوم میم دریدگی کرد و گفت مرسی امیرجون.با یه حالتی. بعد امیرگفت عینهو کفش عروس هاست. بعد خانوم میم دوباره دریدگی کرد و گفت عروس ننت است. امیر هم گفت بله! ننه ام پنجاسال است که عروس است. بعد همه خندیدیم. به هیچی خندیدیم. یعنی اگر خانوم میم نبود میخواستیم از اول همین چیزها را بگوییم و بخندیم. حالا احسان نبود و خانوم میم هم تمام نمیکرد. بعد امیر گفت ازین کفش هاست که تا ساق پا میاید. بعد یهو خانوم میم شلوارش را تا زانو کشید بالا تا ساق پایش را نشان بدهد. بعد اینجا بود که من فهمیدم امیر اسکل نیست. امیر میخواهد خانوم میم را بکند. خب خانوم میم هم از کردن اقای امیر بدش نمیاید. برای همین خانوم میم گذاشت شلوار تا بالای زانویش بماند و به تدریج خودش پایین بیاید. بعد یهو خانوم میم شروع کرد نوک انگشتاش رو بازوی امیر کشیدن. بعد من خیلی مطمئن شدم که این دوتا قصد دارند همدیگر را بکنند تا اون لحظه این فکر را نمیکردم . چون خانوم میم و امیر هردویشان دانشجوی دکترا هستن و به نظرم دانشجوهای دکترا اگر هم بخواهند کاری بکنند در خلوت خودشان میکنند نه که ادم از بیرون بیاورن که اونور کاناپه بشیند و تماشا کند. بعد یهو به ذهنم رسید که احسان هم رفته پس حتما اون فهمیده و من چون اسکل  هستم نفهمیدم. کل این فکرها چند ثانیه بیشتر طول نکشید. شلوار خانوم میم تا روی ساق پایش خودبه خود پایین اومده بود که من یهو پاشدم که و گفتم من برم. بعد امیر گفت نه بمون. خانوم میم هم گفت نه بمون. چرا بری؟ بعد من نشستم. خیلی احمق بودم در اون لحظه. بعد خانوم میم همینجوری داشت با امیر ور میرفت من هم داشتم جلو رو نگاه میکردم. بعد یهو خانوم میم روشو کرد به من. پرسید. یه چیزی پرسید به این معنی که دیدی چقدر امیر مو داره؟ بعد حس کردم که خانوم میم من رو هم میخواد درگیر بازی کنه، احسان هم که رفته، امیر و خانوم میم هردو دکترا میخونن و خیلی زرنگن.به یه نتیجه میشد رسید و من هم به همون نتیجه رسیدم..به این نتیجه رسیدم که اونا میخوان منو بکنن. واسه همین قلبم تو دهنم بود. فقط هی میگفتم امیر تو چقدر نامردی! بابا تو که رفیقم بودی. تو که خیلی باحال بودی! مگر من چیکار کرده بودم؟ همش داشتم به این فکر میکردم که همه میگن ایرانی ها در خارج از ایران ادم های عوضی ای هستن، من چرا باور کردم؟ بعد خانوم میم به تی شرت امیر را از قسمت یقه کشیده بود جلو و موهای رو سینه اش را ببیند. بعد از همان ور به من هم نگاه کرد و پرسید تو هم مو داری؟ من همینجوری چت بودم. من نمیخواستم کرده بشم. برای همین جواب نمیدادم. امیر گفت اره بابا. بعد خانوم میم یهو لباس بالاتنه اش را دراورد. صحنه بعدی دو تا سینه بود که بینش یک گردنبند بود.من احساس کردم که الان اصلا وقت مناسبی نیست که به سینه ها یا گردنبند نگاه کنم، پس به سختی به امیرنگاه کردم.امیر هم داشت روبه رو رو نگاه میکرد. به نظرم رسید امیر هم قربانی است و خانوم میم میخواهد ما دو تا را بکند. ولی چرا؟ یهو دوباره پاشدم. گفتم من برم. بعد خانوم میم ساعد دستم را گرفت و گفت بمون. امیر هم گفت کار داری؟ بعد من گفتم اره، خیلی. بعد خانوم میم همینجوری که داشت با نوک انگشتانش ساعد دستم را چیز میکرد ازم پرسید خب چیکار داری؟ نمیتونی بمونی؟ منم گفتم نه! بعد خانوم میم گفت باشه. مواظب خودت باش. بعد با امیر دست دادم. با خانوم میم هم. بعد احساس کردم دارم ازاد میشم. برای همین به سینه ها نگاه کردم. به گردنبند هم. بعد رفتم به سمت در. همینطوری لای در روباز کردم به این فکر کردم که اینا نمیخواستن منو بکننا ولی دیگه من باید برم و رفتم

۳ نظر:

Mute Vision گفت...

:))))))
عالی!!! موقعیت ها، واکنش ها تعلیق.
سعی مکنم معذب بودنت رو تجسم کنم در اون حالت از روی متنت.

harakiri12 گفت...

خب اگه می موندی می کردنت یا می کردیشون، الان اتفاقای جالب تری می افتاد قاعدتا.

ناشناس گفت...

جالبه منم دوست ندارم کرده بشم، دوست دارم همدیگرو بکنیم (منظورم من و طرف مقابل است، منظورم من و تو نیست ها). یادمه یه موقعی دوست داشتم بکنم ولی اون موقع ها هم دوست نداشتم کرده بشم. کرده شدن ترسناک بود، اَه پسر هیچ باورت میشه بعضی از جنس‌های مذکر هم دوست ندارن کرده بشن.

\