۰۸ اردیبهشت، ۱۳۹۲

ذهن دیگه، یهو میپره یه جا، یهو میپره یه جای دیگه

هی مامانش میگفت اینجا مثل بهشت میمونه وسط لیان شانپو. منظورش از اینجا ویلاشون بود و مرادش از لیان شامپو ممدشهر کرج بود. شب وقتی باهم تنها بودیم هی میگفت صدا نکن مامانمینا بیدار میشن.منم گفتم کیرم تو این لیان شانپویی که نمیشه توش داد زد. گفت چی؟ گفتم: هیچی. 

هیچ نظری موجود نیست:

\