۰۸ خرداد، ۱۳۹۲

اگر مرض دارید میتونید اسم بچه تون رو اسم کسی بذارید که نشد بشه! اینطوری هردفعه که صداش میکنید بگا میرید

تو زندگیم سه نفر هستن که به من جدی فکر میکنن، من خودم به یکی از این سه نفر و یه نفر دیگه که به من فکر نمیکنه، فکر میکنم. اینطوری به نظر میاد که اگر برم دنبال همینی که دنبال منه و منم دنبالشم، احتمالا زندگیم بهتر میشه، ولی راستش این ریختی نیست. من اول و اخرش تو فکر یکی دیگه ام که اصلا جز اینایی که گفتم نیست. اصلا از اول نبود و دیگه ام نخواهد بود. با اون خوب میشد که نشد بشه. حالا دیگه بقیه اش خیلی فرقی نداره.

۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۲

۱۶ اردیبهشت، ۱۳۹۲

نیکول کیدمن خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده بود

تلویزیون یک سریالی نشون میداد که ابوالفضل پورعرب توش معتاد بود بعد پانته آ بهرام خواهرش بود توی سریال که اونم معتاد بود، بعد اخر فیلم همه معتادا ترک میکردن، میومدن جلو دوربین اسمشون رو اینجوری میگفتن: من فلانی هستم یه مسافر. بعد خیلی این اصطلاح "یه مسافر هستم" مد شده بود و چیز بامزه و جدیدی به نظر میرفت.برای همین سرکلاس که نشسته بودیم، معلم دبیرستان داشت حاضر غایب میکرد، اسم ها رو میخوند هرکسی که نبود ما میگفتیم یه مسافر. بامزه هم بود، چون میخندیدن بقیه. حتی خودمون هم میخندیدیم. 40 نفر دانش اموز بود، انقدر این کار رو ادامه دادیم که معلم همه بامزه ها رو از کلاس اخراج کرد. منم بامزه بودم در زمان خودم.
اومدیم تو حیاط، یه عده کسکش که ورزش کردن رو خیلی دوست داشتن، مشغول دویدن دنبال توپ بودن، اومدم یه گوشه ای از حیاط که لبه های سیمانیش کثیف نباشه نشستم.باید منتظر میموندم تا روز تموم بشه.ارنج دستامو گذاشتم رو زانوهام و پایین رو نگاه میکردم که افتاب توی چشمم نخوره. اینایی که داشتن فوتبال بازی میکردن زنگ ورزششون بود و طبعا خیلی حشری بودن و میخواستن از کل ساعت استفاده کنن واسه همین زیاد عربده میکشیدن و تنها چیزی که حوصله شو نداشتم همین صداها بود.  همینطوری سرم پایین بود، داشتم نوک کفشام رو میدیدم و شست پام رو از تو کفش تکون میدادم و میدیدم کفش فرمش تغییر میکنه که دوتا نوک کفش دیگه اومد توی تصویرم. سرم رو اوردم بالا، دیدم یه پسر سال پایینی واستاده که فامیلیش سغایت بود (به کسر سین، مثل سِخاوت) بعد سلام کرد و گفت پونصد تومن پول میشه قرض بدی؟ بعد یخرده مکث کردم و گفتم نه. با پونصد تومن میشد چاهارتا شیرکاکائو پاک شیشه ای صد و بیست و پنج تومانی خرید. به این فک کردم که سغایت برنمیگردونه و من هم نمیشناسمش که بشه پول رو زنده کرد.اضافه کردم که  امروز پول نیوردم اصلا. بعد از جلوم رفت کنار و گذاشت افتاب کیری بزنه توی چشم. یه خرده گیج بودم داشتم به این فکرمیکردم که شاید باید بهش پول میدادم و یا این جمله اخرم که امروز پول نیوردم اضافه بود وخیلی تابلو شد که دارم دروغ میگم و اینا که چون افتاب خیلی تند بود، چشمام سفید شد و دیگه جایی رو درست ندیدم. سرم رو انداختم پایین که نور نخوره تو چشم. 
سرم رو اوردم بالا. سرم که پایین بود داشتم محوطه چمن کاری شده دانشگاه رو میدیدم که خیلی منظم بود، چشمام به رنگ سبز عادت کرده بود سرمو که بالا کردم ناخوداگاه به پیاده روی سیمانی بین چمن ها که رنگش فرق میکرد،خیره شدم. یکی در فاصله ده متری من داشت به طرفم قدم میزد که عینهو سغایت(مثل سِخاوت) بود. یهو درجا همه چیز یادم اومد.انقدر شبیه شد همه چیز که اصلا فکر کردم خود سغایته و الان میاد میگه پونصد تومن پول داری؟ سرم رو انداختم پایین تا وقتی دوباره میارمش بالا به جای نیمکت فلزی در اینجای دنیا، روی لبه سیمانی گوشه حیاط مدرسه انجای دنیا نشسته باشم که زودتر روز تموم شه که برم خونه که وی سی دی "ایزوایدشات" رو که بعد از یه ماه صف به دستم رسیده بود رو بشینم ببینم.  
\