۲۶ آبان، ۱۳۹۲

از غیرتی که ندارم

بابام چند روز پیش شصت ساله شد و من ازینکه نمیتوانم به هیچ دردی بخورم حس خوبی ندارم. به این فکر میکنم که چهل سالگی اش را خوب یادم است، سال های سال چهل و چندسالش بود، حالا به نظرم یهو شصت سالش شده است و احتمالا به زودی هشتادسالش میشود. 
چهل ساله که بود بیشتر در دسترسش بودم و بیشتر به کارش میامدم،کارهای ساده، عینکش را از جیب کتش بیاور، بروم خریدی بکنم، فلان چیز را از فلان اتاق میاوردم یا کفش هایش را در ازای پول توجیبی بیشتری واکس میزدم. حالا که شصت سالش شده حتی در کنارش هم نیستم و نهایتا میتوانم پشت تلفن یا ایمیل تشکری بکنم و حالی بپرسم. به این فکر میکنم که تا مدتی شصت و خرده ای خواهد ماند و یهو هشتادسالش میشود و احتمالا این سالها خیلی زود خواهند گذشت و من همچنان مشغول خودم خواهم ماند.
\