۲۳ بهمن، ۱۳۹۲

همیشه دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

نشسته بود یه گوشه گوله گوله اشک میریخت، هی میگفت چاهار ماه دیگه درسم تموم میشد، همش خوشحال بودم که میرم میبینمش اما نشد، بعد دوباره گوله گوله اشک میریخت. نشده بود که ببینتش، ادمها وقتی میمیرند دسترس ناپذیر میشوند و میروند یه جایی پشت شیشه ها، پشت ابرها، درخت ها! پشت هرچیزی که پشت داشته باشد و نشود پشتش را دید. ادم ها میروند یک جایی که دیگر دیده نمیشوند.
هق هق گریه کرد که خیلی مهربون بود، این اواخر فقط مریض بود و ازاری برای هیچ کس نداشت و فقط قران میخووند، بعد دوباره گوله گوله اشک میریخت که اگر چهار ماه دیگر ،فقط چهار ماه دیگر وقت بود میتونست بره و مامانبزرگش رو ببینه. اما خب مادربزگ ها چاهار ماه صبر نمیکنند که ویزای یکبار ورودِ ادم درست بشود که ادم بتواند ازینجا خارج شود و دوباره برگردد. راستش هیچکسی برای ما صبر نمیکند، سالِ پیش هم که مازیار یهو هوسِ رفتنش گرفت، هیچکس برای من صبر نکرد. نه در تهران کسی صبر کرد برای من، نه اینجا کسی تسلیت گفت.همان شب برای خودم مثل مرغِ پرکنده راه افتادم پیاده، گریه کردم و تنهایی مازیار را تشییع کردم و الباقی داستان ها. بعد خودم گریه کنان برگشتم خانه، خوابیدم و صبح ساعت هشت پیرهن مشکی پوشیده رفتم، اما کسی نپرسید مشکی برای چی؟ اصلا کسی از چیزی نپرسید. 
حالا به جای تمامِ راه رفتن ها و گریه کردن های من، یک گوشه اروم کز کرده بود و گریه میکرد و غر میزد که چرا چهارماه صبر نکرد، اومدم بگم کسی برای ما که اینجاییم صبر نمیکنه. انقدر حرفم برای خودم تلخ بود که گلوم تلخ شد.
حرفی نزدم، گفتم براش صدقه بده یا قران بخوون. 

هیچ نظری موجود نیست:

\