۱۳ اسفند، ۱۳۹۲

مقایسه موردی بین موارد بابام اینا و دایی ام اینا - این یک پست بی مزه است. لطفا نخوانیدش.

عموم وقتی هم سن من بود یه بچه داشت و داشت یه چیزهایی رو میساخت توی زندگیش، هرچند که بعدها خیلی چیزها براش خراب شدند اما به نظرم وقتی همسن من بود یه بچه کوچیک توی خونه داشت که بخشی از برنامه زندگیش محسوب میشد.
بابام وقتی همسن من بود، یک سال از ازدواجش میگذشت، هنوز بچه نداشت، اما تازه انقلاب شده بود و شب ها ساعت دوازده شب میامد خانه و هشت جا کار میکرد و شانزده تا مسئولیت گوناگون داشت و به تنها چیزی که فکر نمیکرد ادامه تحصیلاتش بود. هرچند که بعدا هشت جا  کار و شانزده تا مسئولیت را یه جا ول کرد و رفت و درس خواند و درس داد.اما به نظرم وقتی دقیقا همسن من بود ارزوهای بزرگی داشت، ارزوهایی به قدر کشورش. اسم مادرم ارزو نیست، اما مطمئنم ارزوهای پدرم هر روز صبح ساعت پنج از خواب بیدارش میکردند و تا ساعت دوازده شب سرکار بیدار نگهش میداشتند.
داییم وقتی همسن من بود تازه سربازیش تموم شده بود، از جنگ برگشته بود.یک خلبان شکست خورده که بین راه ایران و امریکا رفتنش سفارت ابتدا تعطیل و بعدا جمع میشود، بین گرفتن مدرک خلبانی اش، جنگ شروع میشود و وسط سربازی اش هم به دلایل پزشکی برای همیشه بازنشسته نیروهوایی میشود. خلبان شکست خورده رفته بود بازار پیش باباجونش کار کنه. باباجونش که میشه بابابزرگ من نمونه کامل یه تاجر محافظه کار بود که هیچ وقت هیچ پیشرفت اساسی ای نکرد ولی همیشه قدری پول درمیاورد که بهش اجازه نمیداد فکر ده سال اینده را هم بکند و احتمالا داییم وقتی همسن من بود، در حال یادگیری همین اموزه ها از باباجونش بود. احتمالا براش هر روز یه دختر رو نشون میکردن و اونهم میرفته خواستگاری، یا نمیگرفته یا بهش نمیدادن. دست اخرهم با یکی از همان هایی که خودش خواسته و بهش دادند ازدواج میکند.
دایی بزرگترم وقتی همسن من بود در زندان شاه بود و احتمالا از ساواکی ها داشت کتک میخورد و بابت اراده ای که داشت از طرف دوستانش و مذهبی ها تقدیر میشد و از خودش، عقایدش و کارهایی که میکرد راضی بود. الان هم همین است، از خودش راضی است. هیشکی ازش نارضایتی ای ندارد، هیچکسی رضایت خاصی هم ندارد. اما خودش از خودش راضی است. کسی هم به تخمش نیست.
من اما، نه ازدواج کردم، نه بچه کوچیکی در خونه دارم و نه میخوام ازدواج کنم که کسی را بهم بدهند یا ندهند، از باباجونم هم هزاران کیلومتر دورم تا چیزی را ازش یاد بگیرم، بعلاوه در دوران من هیچ انقلابی نشد که برنامه هایم بهم بریزد و در هیچ سفارتی بسته نشد که نتوانم ویزا بگیرم. و جنگی هم راه نیفتاد که مدرکم جا بماند. دیگر اینکه من هیچوقت دستگیر نشدم و کتک هم نخوردم که کاری به اجبار انجام بدهم یا به اجبار انجام ندهم که از مخالفتش احساس رضایت بکنم، همیشه هرکاری خواسته ام کرده ام. از ایران خارج شدم، درس خواندم، قبل تر ها درس دادم، کار کردم، بیکار بودم. اما چرا انقدر همه چیز ناراحت کننده است و من راضی نیستم؟

۴ نظر:

ناشناس گفت...

من همون ناشناسه ام....
خاك بر سرت كه انقدر ناله مي كني
خيلي ها حاضرن يه دست و يه پا نداشته باشن ولي جاي تو باشن..... حالا تو هي بنال

ناشناس گفت...

من همون ناشناسه ام....
خاك بر سرت كه انقدر ناله مي كني
خيلي ها حاضرن يه دست و يه پا نداشته باشن ولي جاي تو باشن..... حالا تو هي بنال

ناشناس گفت...

321243ق42257667فلرالللبیبیبللاذزی7زفییبه7ق6ی6بیف8زلب7زذن لعلذغلبزببغربغغرب7ف.هب8لب8عفغلبلببلااعااالللهههخحمخم خ090000--0----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------88+++++++-*7452697841447444441110

ناشناس گفت...

321243ق42257667فلرالللبیبیبللاذزی7زفییبه7ق6ی6بیف8زلب7زذن لعلذغلبزببغربغغرب7ف.هب8لب8عفغلبلببلااعااالللهههخحمخم خ090000--0----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------88+++++++-*7452697841447444441110

\