۲۳ فروردین، ۱۳۹۳

یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت

مامان بابای نوژن رفته بودن کاشون تشییع جنازه شوهر خاله باباش. نوژن هم از ساعت نه صبح رفته بود میدون ونک، انقدر دور زده بود که یکی رو سوار کنه. یکی سوار میشه، میرن خونه، دیگه تا عصر انقدر باهم رفیق شده بودن وقتی نوژن میخواست بره برسونتش تا آژانس واقعا غصه داشت،نوژن بهش دوبرابر پول داده بود، دختره هم وابسته شده بود بس که نوژن خوب بود اخه.  
بعد شب مامان بابای نوژن اومده بودن، انقدر خونه بو عطر زنونه میداده، بابای نوژن میزنه زیر گوشِ نوژن که خیلی بی صفتی که یه صبح تا شب تنها میمونی ازین کارا میکنی.
سیلی خورده اومد دنبال من، که بریم سیگار بکشیم، بغض داشت، میگفت میخوام برم دختره رو بگیرم، به شوهر خاله باباشم فحش میداد. هی هم به دختره اس ام اس میداد. گوشی نوژن رو گرفتم واسه دختره نوشتم: "یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت"
نوژن دختره رو گرفت. 


۴ نظر:

ناشناس گفت...

همون ناشناسه
خيلي جالبه كه يكي با چند ساعت بودن با كسي ...انقدر جذبش بشه
طرف مقابل چقدر قوي و تاثير گذار بوده...

سوسن گفت...

ای بابا چرا انقدر دیر - به دیر - تفنگ ؟ (:

سهیلا گفت...

نمیدونم چرا انقدر زیاد این پستت رو دوست دارم
خیلی خوبه

ناشناس گفت...

قبلا انگار طولانی تر بود چرا

\