۲۳ تیر، ۱۳۹۳

یه صلوات برفستید بقیه شو تعریف کنم

دفعه اخری که مامانبزرگم رو دیدم انگشت های دستش دفرمه شده بود، همه اش از سر رماتیسم و ارتروز و هزار درد و بلای دیگر است که دارد. یکسال و نیم بود که ندیده بودمش، به حساب خودم بیشتر از پنج شش سال ازش گذشته بود، انگاری زندگی برایش توی یک سراشیبی بدی افتاده، نشان به همان نشان که یک سال و نیم قدر شش سال پیرش کرده بود، حالم گرفته شد وقتی دیدمش. احساس کردم چقدر ادم دیدن از دست میدهد وقتی نیست و احتمالا چقدر حرص میخورد وقتی هست. بعد به این فکر کردم که وقتی سی سالم بشود احتمالا کلی مرگ و میر و از دست رفتن باید دیده باشم، احتمالا وقتی به چهل برسم، دوستان سرطانی خواهم داشت، ادمهای طلاق گرفته، پدرمادرهای رفته، کارهای برباد رفته و قرض های ورم کرده باید جز خبرهایی باشد که در روز به گوشم میرسد. احتمالا انموقع این نسل مادربزرگ ها سال هاست که یکجایی خوابیده اند و پدر مادرها جای انها را گرفته اند، با همه دردها و ارتروزها و رماتیسم ها جای انها را گرفته اند. چقدر بی رحم. 
 دنبال یک حسی بودم درون خودم، اینکه انگاری کاری برایم محال نیست، انگاری هرچیزی اراده کنم میتوانم با برنامه ریزی و سخت کوشی بهش برسم، اول فکر کردم این حس ناشی از امید و اعتماد به نفس و همه چیزهای مثبت و سالمی است که انسان ها باید داشته باشند، اما یک خرده بیشتر دنبال حسم گشتم، به یک ترکیبی رسیدم به اسم "مستی جوانی" که به نظرم من خیلی دارمش. اتفاقا این ترکیب را لابه لای یکی از همین سایت های مذهبی پیدا کردم، به نقل از یک حدیثی این را نوشته بود. برای من خیلی درست بود، به نظرم من دچار این مستی جوانی شده ام، احساس میکنم دستانم را که باز کنم همه چیز را به دست خواهم اورد و این مستی میتواند کاری کند که وقتی ادم چهل سالش شد تازه بفهمد جوانی اش تمام شده و باید واقع بین باشد و مثل ادم زندگی کند. که احتمالا چهل سالگی برای چنین تصمیمی، یک خرده دیر خواهد بود.بی رحم.

هیچ نظری موجود نیست:

\