۱۴ شهریور، ۱۳۹۳

شب تولد تو دلم رو هدیه دادم، ولی پس فرستاد، دیدید پس فرستاد، دی دی دید پس فرستاد

یک سالی همین موقع‌ها، وقتی بابا ایران نبود و اینترنت و این صحبت‌ها هم نبود، بابا یک تلفنی زد و دونکته را در تلفن خاطرنشان کرد، یکی اینکه حالش خوب است و دیگری اینکه من را مامور کرد تا بروم برای خودم هدیه تولد بخرم. حسب سیستم ارزشگذاری که خانواده داشت، با بازی‌های کامپیوتری خیلی عیاق نشدم، هیچوقت پلی‌استیشن و ایکس‌باکس و اینها پایش به خانه ما باز نشد و من هم استعدادی در هیچکدامشان نداشتم. نمیدانم نبود انها من را بی‌استعداد کرد یا بی‌استعدادی باعث شد که هیچوقت ازینچیزها نداشته باشم. خلاصه اینکه یکی فوتبال و تفریحات توی کوچه میماند، یکی کتاب. دومی هم بیشتر با روحیات من سازگار بود، دویدن و فوتبال و این صحبتها یک تقلای بیخودی بود به نظرم، تاوقتی میشد نشست و کتاب خواند دلیلی نمیدیدم تا زیرافتاب بدوئم. روی همین اصل، وقتی مامور شدم برای خودم هدیه تولد بگیرم به این نتیجه رسیدم که باید برای خودم کتاب بخرم. میشد کلی کتاب خرید، خیلی کلنجار رفتم که چه کتابهایی را لیست کنم، همه اش مردد بودم که کتاب خوب است یا نه، چون بهرجهت بابا کتاب را میخرید، بقیه وسایل بود که میشد به انها فکر کرد. بیخیال فکر کردن شدم، پول را از مامانم گرفتم، با اتوبوس ها سرازیر شدم به سمت مرکز تهران، انقلاب و انطرف ها. گفتم میروم یک عالمه کتاب میخرم، یک ماشین میگیرم برمیگردم خانه. همینجوری سرازیز شدم به سمت انقلاب، بلد هم نبودم، یک جایی وسط طالقانی که مرکز فروش صنایع دستی بود، پیاده شدم. به اشتباه هم پیاده شدم، یک قدمی زدم، همینطور مغازه ها را میدیدم، خاتم ها، منبت کاری، قلم کاری، فرش و هرانچه از صنایع دستی بود. باید میرفتم انقلاب، اما رفتم توی یکی از مغازه ها. من خیلی ریزجثه و کوچک بودم و جثه ام از سنم خیلی کوچکتر بود و زبانم هم خیلی درازتر از سنم بود.با همین مختصاتی که ارائه دادم وارد مغازه شدم، یک چهارپنج تا جنس را دیدم، یک سوال پرسیدم، مغازه دار یک پیرمردی بود که 40 سال همین حرفه را داشت و صادر هم میکرد. سوال هایم را عمیق و دقیق جواب داد. چهارتا سوال دیگر پرسیدم، بینش خوشمزگی هم کردم، چهارتا حرف گنده تر از سنم هم زدم که پیرمرد خوشش امد. شروع کرد تاریخچه گلدان ها و نقش و نگارهای رویش را گفت، تاریخچه قشنگی هم داشت، نقش ها را دقیق توضیح داد و میگفت هرنقشی از کجا به ارث رسیده و معنی اش چیست. طبیعتا مخاطبش باید یک ادمی میبود مثل خودش، اما من بادقت گوش دادم، عاشق این قلمکاری ها و نقش هایش شده بودم، انگاری که وسط صدای قلمکاری بزرگ شده باشم یا جد و ابادم تاجر اینجور چیزها باشد.یک دلبستگی با صنایع دستی پیدا کردم که انگار سالها بود گمش کرده بودم. دست اخر یکی دوساعت درمغازه ماندم، شش هفت تیکه جنس خریدم، پولم تمام شد. پولی که با آن میتوانستم 100 جلد کتاب بخرم را خوشحال و خندان در همان مغازه تمام کردم. یک ماشین گرفتم برگشتم. وقتی برگشتم و خانواده چندسوال پرسیدند و از چیزهایی که خریده بودم تعجب کردند و رفتند. خودم ماندم و شش هفت تیکه صنایع دستی قشنگی که خریده بودم، راستش دیگر انقدرها هم قشنگ نبودند. هرکاری کردم نفهمیدم ربط اینهایی که خریدم به من چیست؟ چی شد که اینها را خریدم؟ اینها را میخوام چیکار؟ گلمرغ به جهنم، نقش ترنج به جهنم، مگر من قلمکارم یا عتیقه چی؟ اصلا نمیفهمیدم که چه کرده ام، گریه ام گرفت. برای خودم گریه کردم. بعدها که بابا امد، هدیه های تولدم را نشانش دادم، از توی همان جعبه ها دراوردمشان، جایی برایشان نبود، انقدر که بیریخت بودند و بی ربط! حالا شاید میشد چندتاییشان را یک جاهایی از خانه جا داد، اما من اینها را برای خودم خریده بودم و خیلی احمقانه بود. ناراحت بودم، بابا فهمید، بهم گفت بالاخره ادم تصمیم میگیرد و گاهی هم از تصمیماتش پشیمان میشود. سعی کردم منطقی باشم، در حد و اندازه های یک بچه اول راهنمایی.
حالا هم مثل همان موقع است، خودم برای خودم باید هدیه بگیرم، شاید زندگی فردی در امریکا، من را مجبور کرده باشد، اما حقیقتا اینطور نیست، اما من سالهاست که خودم برای خودم کادو میخرم، با کارهایی که میکنم ویا نمیکنم، با تلاشی که میکنم و یا نمیکنم، هرسال کادوی خودم را برای خودم میخرم.
با اینکه بابا سعی کرد از همان اوایل این مفاهیم را با من کار کند، اما هنوز هم میبینم خودم را که در میانه کاری که باید انجام میدادم یا راهی که باید میرفتم، اغفال شده ام،به موضوع بی ارزشی دل بسته شده ام، از هدفم بازمانده ام و بعنوان هدیه برای سال بعدخودم یک مشت خنزرپنزر خریده ام که نه رویش را دارم به کسی نشانش بدهم و نه دلم میخواهد بهش فکر کنم. ایندفعه اما پدری نیست که حمایت کند یا دلت را گرم کند و دست اخر اگر دلم بگیرد از کادویی که خریدم باید بشینم و برای خودم گریه کنم. راستش در مقام مقایسه فکر میکنم جثه ام دیگر انقدرها هم کوچک نیست، زبانم هم دیگر انقدرها دراز نیست. چیزی که تغییر نکرده عقل است که ای کاش دراز میشد، یا بزرگ میشد یا کش میامد حداقل! و الا بساط هرسال من همین قلمکاری ها و ات و اشغالهایی است که هرسال برای خودم جور میکنم و بقیه سال را مینشینم به این فکر میکنم که چطور شد که اینطور شد!

هیچ نظری موجود نیست:

\