۰۶ آبان، ۱۳۹۳

هر روز که نه حالا، ولی هر دو روز یکبار وقتی میام خونه، یه نامه چسبوندن به در خونه که میگه باس برم دفتر ساختمون و بدهی‌ام رو بدم. روزهای اول نامه هه رو میکندم، از سه روز پیش که توش نوشتن اگه بدهیت رو ندی باس خونه رو خالی کنی، دیگه نامه‌ها رو نمیکنم، میذارم همون روی در باشه که فکر کنن نیومدم خونه و ندیدم نامه هارو کلا. 
خیلی ساده است پولام تموم شده، یه دوماه که سرکار نمیرفتم، به جاش مسافرت هم رفتم، بالا و پایین کردم، حالا هم کلی به بانک و همه جا بدهکارم. بدهیم به ساختمون چیزی نیست، نصف اجاره یه ماهه، ولی الان ندارم بدم، باید پول بیاد تو حسابم. هرچی داشتم رو نقد کردم، قرض هم کردم، شد چهارهزار و پونصد دلار، دادم 24 تا قرص خریدم که بچه دوماهه رو بندازیم. یادگاری نمونه از ماها. حالا اینکه چجوری پول جور کردم، پول رو چجوری نقد کردم که کسی شک نکنه و چجوری راضیش کردم بره ازمایش بده و فحش خوردم و ایناش بماند، این نامه های چسبیده به در خیلی بدجور تو ذوق میزنه! الان سه تا شده، احتمالا پسفردا که بشه چاهارتا بهم زنگ میزنن ، میگم اینجا نیستم، سفرم و تا بیام تصفیه میکنم. خوبه شب میام و کسی نمیبینه منو. 4500 دلار، به خودم گفتم خیلیه، میشه 15 میلیون تومن، من بابام تا دبیرستان کلا پونزده میلیون خرجم نکرده بود که من بابت 24 قرص دادم. البته گفتن یک سری امپول هم هست که خیلی ارزونتر بود ولی امپول ادم نبود، امپول گاو بود، درد داشت، عوارض جانبی داشت. ما گفتیم گور پدرش، اونی رو بدید که بچه بره، مادر بچه بمونه. مادر بچه هم نموند، اصلا از قبلش رفته بود، برگشت که گندی که زدیم رو جمع کنیم. جمع کردیم دیگه، حالا من میرم سرکار، تیکه تیکه قرضارو میدم، اونم میره با یکی دیگه دوست میشه، خیلی ساده، پریود شد فقط. 
یه بار دیگه هم اینکارو کرده بودم، اینجا نه، تهران. ته حکیمیه، یعنی یکی از دوستام پزشک بود، یکی رو معرفی کرد، رفتیم ته حکیمیه، اونجا یه پاترول اومد، گفت دنبالش بریم، رفتیم یه خونه ای که پایینش یه جایی شبیه کلینیک بود، فقط شبیهش بود، بعد کرتاژ کردن، یه نسخه هم دادن که بریم بخریم از ناصرخسرو. رفتم نسخه رو خریدم، برگشتم لواسون، برده بودمش لواسون خونه دوستم، درد داشت طفلی. دکتر هم گفته بود دیواره رحمت لیز شده، اگه تا یکی دوسال دیگه بچه دار نشی، دیگه بچه دار نمیشی. اونجا تو لواسون زیرچشماش کبود بود، حالا نمیدونم زیر چشماش چرا کبود بود، شروع کرد بهم فحش دادن، گفت تو خیلی دیوثی! بهم گفت توی دیوث یه ملافه نیوردی بودی که زیر من روزنامه نندازن. انگاری من کرتاژ کرده بودم که بدونم، انگاری بیمارستان دی هم کورتاژ میکرد که من بردمش ته حکیمیه واسه کورتاژ. فحش میداد، منم گریه میکردم میگفتم من دیوثم، من بی همه چیزم! شبش که خوابید، پیاده رفتم بیرون، واقعا به این فکر کردم که چقدر بدبختم، چقدر یکی رو بدبخت کردم، تمام سیاهی های دنیا توی من جمع شد اونشب. فکر میکردم اشغال ترین ادم روی کره زمینم، واقعا میخواستم بمیرم. به خودم گفتم برم از بالای تپه های سیدپیاز خودم رو ول بدم رو سنگی چیزی که بمیرم. به خدا به این فکر کردم که قضییه این ممکنه یک درصد به خوبی تموم شه و این کار من اون یک درصد رو میگیره. چهارصد و پنجاه تومن دادم به خانوم دکتره، تو حکیمیه. جای بهتر بود میبردمش، کلش توی دو روز اتفاق افتاد. رفتیم ، پول رو دادیم اول، بعد گفتن خب بیاید بکنید، ملافه شو چک نکردم که بگم نه اینجا خوب نیست، یا من میرم ملافه بیارم. نمیشد. اونجا خودم رو جمع کردم، قبلش خودم رو جمع کردم، بعدش تو راه خودم رو جمع کردم، رفتم ناصرخسرو خودم رو جمع کردم، داروها رو خریدم برگشتم لواسون خودم رو جمع  کردم، اما شبش که تنها شدم دیگه ول کردم خودمو. انقدر از صب ترسیده بودم و استرس داشتم زانوهام غیرارادی میلرزید. میگن چاهارستون بدن میلرزه، واقعا میلرزه، یه جا نشسته بودم میلرزیدم. به هیشکی هم نگفته بودم، فقط یک نفر اونم همون دوست دکترم. بعد دیدم دست چپم خوب کار نمیکنه، همینجوری تو شب نمیتونستم کلیدو از جیبیم دربیارم، با دست راستم کلیدو دراوردم، برگشتم تو ویلا. 
من هنوزم بعضی وقتا دست چپم میلرزه، یعنی موقعی که عصبی میشم، دستم میلرزه، بعد اون قضییه این این ریختی شد، یا کلا به هم ربطی ندارن اما خب الانم دستم میلرزه. امروز که خسته از کار اومدم، دیدم نامه سوم رو هم چسبوندن، این دستم شروع کرد به لرزیدن، یهو لواسون شد اینجا برام. انگاری که بخوام کلید بندازم، بی اندازه همه چی شبیه به هم بود.یه خرده الان پوست کلفت تر شدم، اونموقع بچه تر بودم، همین. تنها فرقش این بود. یه فرق دیگه هم داشت، اون خیلی درد کشید، این اما نه، یه خرده حالت تهوع و اینا. در همین حد. اون بعدش رفت فنلاند. یعنی ازدواج کرد رفت سوئد، بعد هم با شوهرش رفت فنلاند، چهارسال بعد بچه دار هم شد، ایسنتاکرام داره، میرم چک میکنم ببینم خوشه یا نه. به نظرم خوشه، همه اش عکسای خودش و شوهرشو بچه شو میذاره. حتما با هم خوشن که عکس زیاد اپلود میکنه. ساوندکلاودش رو هم دیدم، اهنگ های سرخوش و خوب شیر میکنه، یعنی حالش خوبه، هر دو سه ماه یه سری میزنم، نه که دلم گیر باشه. یه جورایی احساس مسئولیته. این که بچه دار شد انگاری من بچه دار شده باشم، انقدر خوشحال شدم. حالا این یکی هم ایشاله خوشبخت میشه، این یکی دست و پادار ترهم هست، اون باز یه خرده ساده و اینا بود. این اومد به ما گفت قضییه اینه، گفتیم بریم ازمایش کنیم، گفت نمیام. بردمش به زور. به زور که میگم یعنی به خایه مالی، به یه مدلی. بعدا هم تایید شد، یک دکتر مکزیکی اومد دیدش، یه اقایی بود، بعد 24 تا قرص داد، 4500 دلار هم به صورت نقد گرفت. نذاشت منم برم. هیشکی نمیتونست بره. هرچی بود از ته حکیمیه بهتر بود، میگم که پوست کلفت شدم، واسه همین امروز که نامه سوم رو دیدم گفتم سخت نگیر سه روز دیگه حقوق دو هفته ام رو میگیرم پول این جاکشا رو میدم. بعدا هم پول بانک و سود پولش رو میدم. ایشاله اینم میره خوشبخت میشه، که اگه نره هم خوشبخته. بدبخت منم که از هرکی یه لرزش و یادگاری ای واسم میمونه، اخرشم بهم میگن دیوث!  
\