۱۱ اسفند، ۱۳۹۴

همه اینایی که میگم راسته

تقریبا حوصله تعریف هیچی رو ندارم، یه سری چیزایی رو میخوام تعریف کنم که یا خیلی طول میکشه یا به نظرم دلیلی نداره که بگم. مثلا یه چیزی که نمیخوام تعریف کنم، همین قضییه دخترست که تازه باهاش میرم و میام. اصلا نمیخوام این قضییه رو تعریف کنم چون به نظرم تو این بلاگ خیلی ازین مطلبا نوشتم، انگاری که مثلا ارواح شیکمم خیلی سلبریتی ام یا دختربازم، نه هیچ گهی نیستم واقعا و الان از تصویری که پست های اینجوری این بلاگ براتون ایجاد کرده، کاملا متاسفم. اصلا نمیدونم چه تصویری ایجاد شده اما اگه فکر کردید خیلی میرم و میام، یا کلی ادم دور و برم هستن، باس بگم که خیلی کس گفتم براتون تا الان، حقیقت مثل همیشه خیلی تخمی تر از اون چیزیه که فکر میکنید و اینجا اصلا خبری نیست. کلا خبری هیچجا نیست. 
حالا تو این شرایط که هیچ خبری اینجا نیست، با یه دختره تازه اشنا شدم، دختر خوبی هم هست، خودمم خوشم میومد ازش، بعد خیلی اوکی همه چی پیش رفت جلو. الان عین مریض ها دارم نهایت تلاشمو میکنم که نبینمش، تکست ندم، تلفن حرف نزنیم. دو هفته هم از شروع رابطه میگذره، یه طور مریض واری دارم ازش فرار میکنم. هیچکاری هم نداره بنده خدا! خیلی شبیه به همونیه که بود، همونی که خوشم میومد. اما انگاری از بس تنها زندگی کردم، حوصله ادمی که تو کونم باشه رو ندارم. حالا اصلا تو کونم هم نیست بنده خدا، ایراد از منه. اصلا ازینکه باید با یه نفر دیگه مسائلم رو به اشتراک بذارم، استرس میگیرم.اصلا انقدر مریضم که اولین باری که اومد  پیشم و شب موند و صبحش استرس گرفتم که کی میره. که بقیه روز رو با این چیکار کنم؟ نگران این بودم که روند عادی زندگیم بهم خورده، حالا روند عادی زندگیم چی بود، میشستم خونه میزدم یوتیوب حسن عباسی میدیدم. انقدر کس شعر بود کارام، ولی انگاری همون کارامو میخوام، این که میاد اینجا دوست دارم بدونم کی میره، نه که دلم بخواد بره، نه دلم میخواد بدونم که کی دوباره تنها میشم. اصلا انقدر این ریختی شدم که شکل مریضی پیدا کرده! یه ایرادی هم از دختره است ها، خیلی ماهه، خیلی گله اما خب خیلی به من میچسبه، اصلا شب تو تخت، میخواستم یه نیم ساعت بغلش کنم بعد بگیرم بخوابم، اما هی میومد تو بغل من! من اینکارارو که میکنه استرسم بیشتر میشه، احساس میکنم دیگه مال خودم نیستم، ازین حس تخمی ها که همیشه داشتم میاد سراغم، میخوام تنها باشم. شب اولی که اومد، یه نیم ساعت از پشت بغلش کردم که بخوابه، بعد وقتی خوابید منم بیام اینور بخوابم. از پشت بغلش کردم، گرفت خوابید، من اومدم اینور، نیم ساعت بعد پاشد، سرشو گذاشت رو سینه من! من تا صبح همین بود کارم، که اینو بخوابونم، یه نیم ساعت واسه خودم تو تخت تنها بشم که بعدش این بیاد یه جای منو بگیره که بخوابه. دیوونه شدم. هم از نخوابیدن دیوونه شدم هم ازینکه من چقدر مریضم و فکر کردم به بیماری خودم هم دیوونه شدم. خلاصه اینکه میخوام تمومش کنم، میخوام بگم با اینکه اینقَدَر هم تنهام، اما میخوام این رابطه رو تمومش کنم. هیچ توضیحی هم براش ندارم، یعنی میتونم بگردم یه ایرادی پیدا کنم، ولی گناه داره، فکر میکنه که راست میگم. هرچی اصلا، باس همینجوری بزنم بیرون از رابطه، بهش سربسته بگم که من از درون کسخلی افسارگسیخته دارم، از تو ریختم بهم، اینم کمکی نمیتونه بکنه و نگرانم نباشه.
برم تنها شم دوباره، این اخلاق تخمی هام که فکر میکنم همه میخوان تنهاییمو ازم بدزدن بیشتر و بیشتر بشه هی.

۱ نظر:

e گفت...

من دو ساله با دوس پسرم دوستم.تو این دو سال هیچوقت تاحالا یه بارم نتونستم پیشش بخوابم.یک بار هف روز مسافرت بودیم،تمام هفت شبو من نخوابیدم.خرناس های خیلی بدی میکشه، به دلیل بیدار بودن همیشگیم به خاطر این صداهاش ،توجهم به اشکالات دیگر خوابیدن کنارش از جمله علاقه شدیدش به بغل کردن.. موقع خواب جلب نمیشه-من نمیتونم کنار یه موجود زنده دیگه زیر دستو پای یکی دیگه بخوابم.من محیط اطرافم باید آزاد کامل باشه-.اولین باری که کنارش خوابم برد پن دقه بعد با یک لرزش شدیدی بیدار شدم،نمیفهمیدم چیه فک میکردم زلزله شده،بعد فهمیدم صدای خروپفای اینه که پشتم داره صدا میدهه.ازون اولین دفه تا الان یه شبم نتونستم پیشش بخوابم،چرتهای ده دقه پن دقه ای بوده همش،توی مسافرت چن شب آخر نصفه شبا گریه میکردم،داشتم روانی میشدم دیگه،میرفتم سالون میخوابیدم ولی بازم صدای لعنتیش میومد،پن دقه ام ساکت میشد میگفتی خب الان از فرصت استفاده کنم بخوابم اینجوری نبود که خوابم ببره،کلا هروقت پیششم موقع خواب تپش قلب شدید میگیرم چون همش این فکر تو ذهننمه که من الانم خوابم ببره نهایت ده دقیقه مهلت خوابیدن دارم و این صداهاش شوروع میشه دوباره یا وول میخوره،دستشو میندازه دورم..،من هم حالت های استرسی اضطرابیم خیلی زیاده اخلاقای اینم که میدونم خلاصه بد وضعیه.خوبی رابطمون اینه که تاحالا نتونستیم خیلی باهم باشیم،یعنی شبهارو بتونیم کنار هم سپری کنیم،موقعیتهای اینجوری برامون کم پیش میاد وگرنه یا من ازش جدا شده بودم یا برده بودمش دکتر و حتما مجبور به عملی چیزی میکردمش.من خیلی خوابم برام مهمه،یعنی بدون خواب خیلی مریض میشم،از لحاظ روانی،استرسی افسرده.. میشم جدی جدی.هروقت به بودن باهاش یا زندگی کردن باهاش فک میکنم و از تصور اون صداها اون دستهای سنگین دورم ، بغلهای سفت..پشتم یخ میکنه همش با خودم میگم نه تو الان حساسی اگه واقعا یکی دو هفته باهاش باشی عادت میکنی،این همه زن با خروپف مرداشون میخوابن اونام حتما عادت کردن،میبریش دکتر لازم باشه عمل میکنه- اینجا مثلا با خودم میگم درسته که اون بدبختو میخوای زیر عمل ببری فقط برای اینکه خودت بهتر بخوابی، تهش میبینم آره درسته من واقعا نمیتونم این قضیه باید درمان بشه،یه مرگی راه حلی چیزی برای این کابوس باید باشه-، و مهمترین فکر دلگرم کننده اینه که یه اتاق جدا همیشه واسه خودت لحاظ میکنی،هروقت دیدی خوابت نمیبره یا سخت بود..میری اتاق خودت میخوابی- ته تهش همین فکر اتاق جدا آرومم میکنه یکم. چمیدونم.تنشو خیلی دوس دارم خیلی گرمه خیلی خوبه خیلی خواستنیه و از بزرگترین علاقه مندیام خزیدن زیر پتو مخصوصا تمام زمستون پیششه،اما اینا همه برای قبل خواب یا بعدش یا در حین بیداریه،به خواب واقعی که میرسه نمیتونم هیچکودوم ازین کنار هم بودنارو تحمل کنم.خدا کنه درس بشه

\