۲۴ اسفند، ۱۳۹۴

یک داستانی بود که مامانم از باباش شنیده بود و برای ما تعریف میکرد. داستان این بود که کلاغ و بچه هاش روی شاخه درخت خانه داشتند، روباه هرروز عصر میومد و دمش رو میذاشت کنار تنه درخت و به کلاغ میگفت اگر ازون بالا برای من غذا نندازی درخت رو با دمم میبرم و توو لونه و بچه هات به گا میرید! کلاغ هرروز یک سهم زیادی از چیزی که داشت را به روباه میداد تا روباه با دمش درخت رو نبره! یک روز دیگه خسته شد، گفت: کس خارت! ببرش بره از شر زندگی راحت شم. بعد یهو دید روباه گذاشت رفت و فهمید دم روباه خاصیت برندگی نداره و نمیتونه درخت رو ببره. 
من بچه اخر بودم، وقتی هم بدنیا اومدم، سن مادر و پدرم کم نبود و خیلی زودتر از بقیه بچه ها دستگیرم شد که اینها هرلحظه ممکن است که بروند و هی ترسیدم و ترسیدم ترسیدم. پشت خیلی از تصمیم هایی که برای خودم میگیرم این نگرانی هست. انگاری یه چیزی است که دست من نیست اما خیلی مطمئن وجود داره و فقط میشه نگرانش بود! وقتی خبر فوت کسی را میشنوم سریع اختلاف سنش را با پدرمادر خودم حساب میکنم و نگران میشوم که چقدر وقت هست یا چقدر وقت گذشته!! نمیشود ادم هی هرشب از ذهنش عبور کند که اگر بشود چه می شود! میخوام مثل کلاغ شجاع و باهوش قصه، دیگه نترسم، به طبیعت که همان روباه خارکسه است بگم: ببر!  

۱ نظر:

سوسن گفت...

نمیدونی چقد فهمیدم کلمه به کلمه پستت رو.و واقعا خوشبحالت و آفرین که میخوای بگی ببر، دلم میخواد منم از این وضع نجات پیدا کنم ولی هنوز نمیتونم

\