۱۶ فروردین، ۱۳۹۵

من هنوز همونجورم،

امروز عصر داشتم اینستاگرام رو بالا پایین میکردم، رسیدم به عکس های دونفری اش که امروز پست کرده بود، یک جایی میانه عالم، باهم دوتایی در یک خیابان واستاده بودند، پشت سرشان هم ردیف کافه ها و مغازه ها بود و یک مشت ادم که داشتند توی پیاده رو راه میرفتند. دست دور کمر هم، خوشحال بودند، حداقل خوشحال به نظر میرسیدند. معلوم بود هنوز حواسش به هیکلش هست، احتمالا هنوز شبا از یک ساعتی به بعد شام نمیخورد، هفته ای دوبار میرود یک جایی میدود، به جای چای و قهوه، چای سبز میخورد و الخ. یک شلوار یوگا پوشیده بود که نشون میداد هنوز خیلی چیزها سرجایشان هستند، یک جفت کفش ورزشی هم پاش بود. پسرک اما با شلوار مردانه و کفش چرمی و پیرهن و کمربند، خیلی سرافراز بغلش واستاده بود، تیپش برای یک بعد از ظهر و پیاده روی زیادی بود، مخصوصا وقتی دوتایی بغل هم واستاده بودند بیشتر توی ذوق میزد. فقط خیلی هماهنگ نبودند، همین. زیر عکس پر بود از کامنت های قربون صدقه که چقدر به هم میایید، دوتا در میون ادمهایی که کامنت گذاشته بودند را میشناختم. به کامنتها، یک خروار لایک هم اضافه کنید، همه چیز خیلی مرتب و خوشحال به نظر میرسید. اصلا چرا خوشحال نباشد؟ خوشحال بود واقعا، تابستان ازدواج کرده بود، هنوز شیش ماه بیشتر نگذشته بود، توی عکس جفتشان یک لبخند خوبی داشتند، دستش را انداخته بود پشت کمر پسر، احتمالا موقع عکس گرفتن داشته ریز ریز کمر پسره رو قلقلک میداده که یعنی "قربونت برم" یا یک چیزی تو همین مایه ها! واقعا خوشحال بود، به این فکر کردم که چرا به پسره نگفته که یک چیز دیگر بپوشد یا چرا نرفته خودش لباس هایش را عوض کند؟ احتمالا دیگه مثل سابق نیست که روی جزییات حساس باشه، اما نمیشه انقدر تغییر کرده باشه، اصلا این جزییات گاییده بودش، واسه همین خیلی تو رابطه ها خوب نبود، چیزها زیاد میرفتند روی مخش، بعد من هم مرد مسلم جزییات بودم (هنوزم هستم) و واسه همین خیلی باهم خوب بودیم. حواسمان خیلی به چیزهای کوچولو کوچولو بود، خیلی هم کیف میکردیم. یک رقابت مخفی ای برای تمرکز روی جزییات باهم داشتیم که خیلی باحال بود. حالا خیلی عجیب بود که از کنار همه جزییاتی که روی مخش بود گذشته بود و اینجوری خوشحال کنارش واستاده بود. توی یک عکس، من چندتا مورد پیدا کردم که مطمئن بودم حتما روی مخش است، دیگه نمیدانم توی زندگی واقعیشان چندتا ازین موردها بود که اینجوری خودش را به ندیدن زده بود. ندیدن که نه، مطمئنم میدید اما ازدواج براش مهم تر از همه جزییاتی بود که من خیلی کلاسیک دوست داشتم حفظشان کنم. اصلا دخترها خیلی اینجوری اند، وقتی طرف برنامه ای برای ازدواج ندارد، یکهو همه پارامترهایشان تغییر میکند، یکهو جلوی تو پا میشوند میروند با یکی که استانداردهایش پایین تر است دوست میشوند و ازدواج میکنند. چون ازدواج خیلی وزنه بزرگی است انگار، هرچقدر هم خوب و خوش سلیقه و با ذوق و مهربان و باحال که باشی خوب است اما اگر قصدی برای اینده نداری بحث تغییر میکند. حالا هم بحث همین بود، مطمئن بودم سی بار از اول روز که باهم زده اند بیرون، لباس های پسر را برانداز کرده و حس کرده که چقدر بی ربط لباس پوشیده. احتمالا سلیقه موسیقی شان خیلی باهم متفاوت است، فیلم و غذا و کتاب هم همینطور. اما این یکی یک ویژگی منحصر بفردی داشت و اون این بود که میخواست بگیردش و این همه چیز را تغییر داده بود. ما انقدر هم سلیقه بودیم که هردویمان عاشق ات و اشغالایی بودیم که برای هم خریده بودیم. من هنوزم قشنگ ترین کفش هایم همانست که برایم در زمستان خریده بود و او هنوزهم کیف هایی دستش میگیرد که من برایش خریده بودم. کلا حاضر بودم برای من تصمیم بگیرد و این یک خوشبختی محض بود چون یک ادم خودخواه واقعا باید خیالش راحت باشد که تصمیم گیری را بسپارد به دست کس دیگری و من دقیقا خیلی خیالم ازش راحت بود. منم برایش همین بودم اما من یک ایراد بزرگ داشتم و اون این بود که از قول دادن، از طولانی کردن، از تعهد میترسیدم و اوهم این رو میدونست. خیلی ساده وقتی سنمون بالا رفت، یکی پیدا شد  که هیچکدام را نداشت اما اهل تعهد بود.
دلم برایش سوخت، احتمالا روزی صدتا چیز را نادیده میگیرد، احتمالا عادت کرده، یا از جزییات کوتاه امده و مثل سابق نیست. امیدوارم این اخری درست نباشه، چون خودش با همون توجه به جزییاتش خیلی جذاب بود. دلم برایش سوخت که یا کوتاه امده یا هرروز کلی چیز را نادیده میگیرد، چون اینهمه خوشحالی که توی پیچ و تاب کمرش و لبخند روی لبش بود الکی نبود. واقعا خوشحال بود، یه خرده مکث کردم، نفهمیدم چجوری اینهمه خوشحاله ولی از خوشحالیش حالم خوب شد و عکس رو لایک زدم.
     

هیچ نظری موجود نیست:

\