۱۰ خرداد، ۱۳۹۵

بیست دقیقه دم در علاف شدن برام عادی شده. نمیشه زودتر شروع کنی به حاضر شدن؟

دیگه داره دیر میشه. منم دارم نگران میشم. دیر که میگم یعنی من واسه خودم حساب کتاب هایی کرده بودم. درسته که همیشه حساب کتابام جور درنمیاد. آخه حساب کتابِ کی جور در میاد اصلا؟ حساب کتاب و برنامه ریزی مال رسیدن نیست، مال اینه که بترسی، خایه بکنی، یهو یه کاری بکنی که بگا نری، همین. مگرنه حساب کتاب کردن و برنامه ریختن هیچوقت عملی و جدی نبوده، حداقل واسه من که نبوده. حالام همینه، من واسه خودم برنامه ریخته بودم که دیگه این سنی که شدم، تو اینجا باشی، بقیه اینکارایی که میخوام بکنم رو با تو انجام بدم. مثلا میخوام برم افریقا رو ببینم، تو فکرم همیشه بوده که تو هستی تو افریقا باهام. حالا استرس نگیری یه وقت؟ من هنوز افریقا نرفتم، تا دوسال دیگه هم نمیرم، اصلا الان افریقا رفتن خیلی چیز دوریه برای من اما میدونی تو دورتری انگار. تو اینجا نیستی، ما با هم نیستیم، راستش من هنوز پیدات هم نکردم اخه. هیچ نشونه ای هم وجود نداره که تو این نزدیکا باشی، خیلی دوری انگار. میدونی اگه قرار باشه دوسال دیگه باهم بریم افریقا، الانا دیگه باید پیدات بشه. نمیشه که همینجوری پاشد رفت افریقا، باس خیلی همو بشناسیم اول، خیلی باس بریم اینور و اونور. باس ببینم تو ترافیک چجوری رانندگی میکنی، باس بفهمم وقتی گشنت میشه چه قدر حوصله داری، میخوام بدونم صبح ها که ادما مثه سگ هستن تو چه جوری میخوای پاچه منو بگیری. میخوام اینارو بدونم. من عاشق دونستن این چیزای کوچیک کوچیک هستم، تو که میدونی اینو. یعنی خودت میفهمی. خیلی این چیزای کوچیک برام مهمه، تا اینارو ندونم باهم افریقا نمیریم. افریقا دوره، منم میخوام کلا یه بار برم افریقا، اون یه بار رو هم میخوام با تو برم، واسه همین کلی کار دارم قبلش. نتیجه اینکه، حدود دوسال دیگه میرم افریقا، ولی از الان تا اونموقع کلی کار دارم باهات، بعد تو نیستی الان. اصلا هم معلوم نیست کجایی و این نگرانم میکنه. 
یه سری چیزایی هرروز حالمو بهم میزنن. ازینکه خودم میام خونه چراغارو خودم روشن میکنم، بعد صبحا هم که میرم، باس خودم همه چراغارو خاموش کنم حالم بهم میخوره. حساب کتابم این بود که الانا دیگه تو باید توی اون خونه نشسته باشی، گرمش کرده باشی، خودت هم اگه خواستی چراغارو خاموش میکنی یا روشنشون میکنی. اصلا من دلم میخواد صبحا که میرم سرکار، حواسم باشه که صدا اضافی درست نکنم. یعنی باید اینجا باشی که حواسم به این چیزا باشه، اما تو نیستی و منم هرروز درها رو به هم میکوبم، اصلا مراعات هیچی رو نمیکنم. مراعات کردن یادم داره میره، ببین اینا نگرانم میکنن.
مراعات نکردن خیلی بده، اصلا جدیدا فهمیدم که درونم یه اژدهای خیلی کیری ای دارم که داره هی قد میکشه و بزرگ میشه. یعنی تا وقتی که نیای این هی گنده تر میشه، همین الانشم دیره، این دیگه خیلی بزرگ شده، هرچقدر هم دیرتر بیای این بزرگتر میشه. میترسم انقدر دیر بیای که این اژدها از خودمم گنده تر بشه، بعد دیگه تو هم نمیتونی با من کنار بیای، چون من که دیگه وجود ندارم، از من چیزی نمونده، این اژدهای کیری همه منو گرفته، شدم یه ادم بی اخلاق، بی حوصله و کم طاقت. خودخواه هم شدم یه خرده! اصلا ویژگی اول این اژدها، همین خودخواهیه، ببین انقدر نیستی که من فقط خودخواه شدم. خب وقتی کسی بغل دست ادم نیست، ادم بقیه خواه نمیشه هی خودخواه میشه. خودخواهی مریضی شماره یک ادم های تنهاست. منم وسط های همین چرخه هستم، میگم که، این اژدهای کیری درونم داره قد میکشه، تو باس بیای، بزنی بکشیش. یعنی تو که باشی، میشیم دونفر، دونفر که باشیم از پسش برمیایم، منم دوباره خوب میشم. اما اگه بخوای دیر بیای، این اژدها هی قد میکشه، قد میکشه و منو هم میگیره. بعد میای به من میگی: تو چرا اینجوری شدی؟ یکی از خودت باس بپرسه چرا انقدر دیر اومدی پس. 
ببین بذار اینجوری بپرسم، اصلا میای؟ نمیای بگو. گفتم همون اولم، حساب کتابای ما همیشه جنبه نمایشی داشته، این دفعه هم روش. اما بدونم نمیای میرم یه جور دیگه حساب کتاب میکنم، حالا میای؟
\