۲۰ بهمن، ۱۳۹۴

بله بعد از شصت سال متوجه شدیم که مادربزرگم به مامانم به اندازه کافی محبت نکرده، چون بلد نبوده یا سرش شلوغ بوده. یعنی مادرم کم نوازش دریافت کرده، بعد مادرم هم به ماها کم محبت کرده، بعد خواهرم که بچه کوچیک داره، رفته دکتر همینطوری حرف زده و اینا، بعد کل قضییه رو فهمیده، بعد دکتر با بقیه صحبت کرده و کل رشته مشکل رو پیدا کرده. 
بچه خواهرم اوکیه، چون هنوز هیچی نشده فهمیدن چه مشکلاتی ممکنه پیش بیاد و حلش کردن. من و بقیه اعضای خانواده هم اوکیم! من از دوست دخترم محبت گرفتم (گرفتم واقعا؟) و بابام. دکتر به خواهرم گفته که مامانم از همه اوضاعش خراب تره! شصت سال یک مشکلی داشته که نمیدونسته چیه. همه استرس ها و مسائلش هم واسه همین بوده، یا دستکم این یکی از علت هاش بوده. 
دو روزه دارم به مامانم فکر میکنم، نه خیلی سنتی بود که نفهمه چی بهش گذشته، نه انقدر زود فهمید که بتونه درستش کنه. براش کلی گریه کردم.
\