۲۴ اسفند، ۱۳۹۴

یک داستانی بود که مامانم از باباش شنیده بود و برای ما تعریف میکرد. داستان این بود که کلاغ و بچه هاش روی شاخه درخت خانه داشتند، روباه هرروز عصر میومد و دمش رو میذاشت کنار تنه درخت و به کلاغ میگفت اگر ازون بالا برای من غذا نندازی درخت رو با دمم میبرم و توو لونه و بچه هات به گا میرید! کلاغ هرروز یک سهم زیادی از چیزی که داشت را به روباه میداد تا روباه با دمش درخت رو نبره! یک روز دیگه خسته شد، گفت: کس خارت! ببرش بره از شر زندگی راحت شم. بعد یهو دید روباه گذاشت رفت و فهمید دم روباه خاصیت برندگی نداره و نمیتونه درخت رو ببره. 
من بچه اخر بودم، وقتی هم بدنیا اومدم، سن مادر و پدرم کم نبود و خیلی زودتر از بقیه بچه ها دستگیرم شد که اینها هرلحظه ممکن است که بروند و هی ترسیدم و ترسیدم ترسیدم. پشت خیلی از تصمیم هایی که برای خودم میگیرم این نگرانی هست. انگاری یه چیزی است که دست من نیست اما خیلی مطمئن وجود داره و فقط میشه نگرانش بود! وقتی خبر فوت کسی را میشنوم سریع اختلاف سنش را با پدرمادر خودم حساب میکنم و نگران میشوم که چقدر وقت هست یا چقدر وقت گذشته!! نمیشود ادم هی هرشب از ذهنش عبور کند که اگر بشود چه می شود! میخوام مثل کلاغ شجاع و باهوش قصه، دیگه نترسم، به طبیعت که همان روباه خارکسه است بگم: ببر!  

۱۱ اسفند، ۱۳۹۴

همه اینایی که میگم راسته

تقریبا حوصله تعریف هیچی رو ندارم، یه سری چیزایی رو میخوام تعریف کنم که یا خیلی طول میکشه یا به نظرم دلیلی نداره که بگم. مثلا یه چیزی که نمیخوام تعریف کنم، همین قضییه دخترست که تازه باهاش میرم و میام. اصلا نمیخوام این قضییه رو تعریف کنم چون به نظرم تو این بلاگ خیلی ازین مطلبا نوشتم، انگاری که مثلا ارواح شیکمم خیلی سلبریتی ام یا دختربازم، نه هیچ گهی نیستم واقعا و الان از تصویری که پست های اینجوری این بلاگ براتون ایجاد کرده، کاملا متاسفم. اصلا نمیدونم چه تصویری ایجاد شده اما اگه فکر کردید خیلی میرم و میام، یا کلی ادم دور و برم هستن، باس بگم که خیلی کس گفتم براتون تا الان، حقیقت مثل همیشه خیلی تخمی تر از اون چیزیه که فکر میکنید و اینجا اصلا خبری نیست. کلا خبری هیچجا نیست. 
حالا تو این شرایط که هیچ خبری اینجا نیست، با یه دختره تازه اشنا شدم، دختر خوبی هم هست، خودمم خوشم میومد ازش، بعد خیلی اوکی همه چی پیش رفت جلو. الان عین مریض ها دارم نهایت تلاشمو میکنم که نبینمش، تکست ندم، تلفن حرف نزنیم. دو هفته هم از شروع رابطه میگذره، یه طور مریض واری دارم ازش فرار میکنم. هیچکاری هم نداره بنده خدا! خیلی شبیه به همونیه که بود، همونی که خوشم میومد. اما انگاری از بس تنها زندگی کردم، حوصله ادمی که تو کونم باشه رو ندارم. حالا اصلا تو کونم هم نیست بنده خدا، ایراد از منه. اصلا ازینکه باید با یه نفر دیگه مسائلم رو به اشتراک بذارم، استرس میگیرم.اصلا انقدر مریضم که اولین باری که اومد  پیشم و شب موند و صبحش استرس گرفتم که کی میره. که بقیه روز رو با این چیکار کنم؟ نگران این بودم که روند عادی زندگیم بهم خورده، حالا روند عادی زندگیم چی بود، میشستم خونه میزدم یوتیوب حسن عباسی میدیدم. انقدر کس شعر بود کارام، ولی انگاری همون کارامو میخوام، این که میاد اینجا دوست دارم بدونم کی میره، نه که دلم بخواد بره، نه دلم میخواد بدونم که کی دوباره تنها میشم. اصلا انقدر این ریختی شدم که شکل مریضی پیدا کرده! یه ایرادی هم از دختره است ها، خیلی ماهه، خیلی گله اما خب خیلی به من میچسبه، اصلا شب تو تخت، میخواستم یه نیم ساعت بغلش کنم بعد بگیرم بخوابم، اما هی میومد تو بغل من! من اینکارارو که میکنه استرسم بیشتر میشه، احساس میکنم دیگه مال خودم نیستم، ازین حس تخمی ها که همیشه داشتم میاد سراغم، میخوام تنها باشم. شب اولی که اومد، یه نیم ساعت از پشت بغلش کردم که بخوابه، بعد وقتی خوابید منم بیام اینور بخوابم. از پشت بغلش کردم، گرفت خوابید، من اومدم اینور، نیم ساعت بعد پاشد، سرشو گذاشت رو سینه من! من تا صبح همین بود کارم، که اینو بخوابونم، یه نیم ساعت واسه خودم تو تخت تنها بشم که بعدش این بیاد یه جای منو بگیره که بخوابه. دیوونه شدم. هم از نخوابیدن دیوونه شدم هم ازینکه من چقدر مریضم و فکر کردم به بیماری خودم هم دیوونه شدم. خلاصه اینکه میخوام تمومش کنم، میخوام بگم با اینکه اینقَدَر هم تنهام، اما میخوام این رابطه رو تمومش کنم. هیچ توضیحی هم براش ندارم، یعنی میتونم بگردم یه ایرادی پیدا کنم، ولی گناه داره، فکر میکنه که راست میگم. هرچی اصلا، باس همینجوری بزنم بیرون از رابطه، بهش سربسته بگم که من از درون کسخلی افسارگسیخته دارم، از تو ریختم بهم، اینم کمکی نمیتونه بکنه و نگرانم نباشه.
برم تنها شم دوباره، این اخلاق تخمی هام که فکر میکنم همه میخوان تنهاییمو ازم بدزدن بیشتر و بیشتر بشه هی.
\