۰۵ مهر، ۱۳۹۵

نظرت چیه؟

ساعت چهار و نیم با آژانس املاکی قرار داشتم، پیرمرد موقری بود، پشت تلفن دائم از بودجه من پرسید. خیلی زود میخواست بدونه چقدر پول دارم و دنبال چی هستم. بهش توضیح دادم که نمیدونم چقدر میتونم از بانک وام بگیرم، چون هنوز درخواست وام ندادم و قصدم ندارم بدم. اما میدونم چی میخوام. هی چندباری گفت که باید به بانک درخواست بدی و تاییدیه وام بگیری تا بدونیم چقدر پول داری. بهش توضیح دادم که من میخوام مدل خودم خونه بخرم و اول دوست دارم خونه هارو ببینم. بهش گفتم اگر حوصله مشتری شبیه به منو نداری، باهم کار نکنیم. گفت مشکلی نداره و میتونیم این مدلی هم باهم کار کنیم. 
ساعت 4 و نیم قرار گذاشتم، مستقیم از سرکار رفتم سرقرار، ماشین رو پارک کردم، تلفن زدم، امد پایین، گفت با ماشین من بریم. خیلی خوشحال شدم، ازینکه با ماشین خودم تا یکجا بروم، بعد از آنجا به بعد را با ماشین کس دیگری بروم خیلی خوشم میاید. بنظرم مطلوب ترین حالت سفر همینه که ادم هم ماشین داشته باشه و هم رانندگی نکنه. سوار ماشین هونداش شدیم، توی راه از من پرسید چیکار میکنم و کارم چیه؟ بعد توضیحات مبسوطی راجع به پسراش و نوه های کوچیکش داد، گویا هفته پیش جشن چهلمین سالگرد ازدواجش بوده، رانندگی میکرد و اینهارا تعریف میکرد، مادامیکه اینها را میگفت صورتم را از توی اینه بغل میدیدم، میدیدم که چقدر من لپ دارم. که اصلا لپ نیست، فکم است که صورتم را گرد کرده، صورت گرد قشنگ نیست و من اینو میدونم. همینجوری داشتم به غیرقشنگی های خودم نگاه میکردم، آها آها میکردم که پیرمرد ادامه بدهد و به این فکر میکردم که اگه خونه بخرم احتمال اینجا موندگار میشم و این اصلا چیزی نبوده که همیشه میخواستم
رسیدیم به خونه، یک خونه دو خوابه، با دو تا دستشویی و حموم و یک اشپزخونه و هال و پذیرایی. خیلی منظم و دقیق داشت همه چیز رو توضیح میداد، عین ماشین. از در خونه شروع کرد، از پیاده روش، بعد از قفل و در، بعد رفت تو، از راهرو حرف زد. خیلی داشت حرف میزد، منم به خونه نگاه نمیکردم، بیشتر این برام جالب بود که لعنتی چه خوب بلد بود از توی همه چی حرف بکشد بیرون و یک دقیقه راجع به ویژگی های یک راهرو خوب حرف بزند. همینجوری حرف میزد، رسیدیم به اتاق خواب اول، گفت این اتاق اصلیه، داشت حرف میزد و از نور و سقف اتاق خواب میگفت که پریدم تو دستشویی. دنبال کلید ها گشتم، یک کلید را زدم نور سقفی روشن شد، کلید دوم را زدم، یک سری نور سقفی دیگر و هواکش روشن شدند. نور و هواکش از هم جدا نبودند و این خیلی مهم بود. از همه مهم تر همین بود. از حموم پریدم بیرون. مطمئن بودم که خونه رو نمیخوام. پیرمرد ادامه داد، رفتیم توی هال، از هال گفت، از اشپزخونه، از سیستم گرمایشی، از همه چی حرف زد، گوشه سالن یک اینه بود، رفتم نزدیکش واستادم، همینجور که حرف میزد خودم رو تو اینه نگاه کردم، چقدر صورتم گرد و چاق بود. هیچکاریش هم نمیشد کرد، همینطور دوباره داشتم به همین چیزها فکر میکردم و چون قرار نبود این خانه را بخرم ز این مطمئن نبودم که اینجا موندگار خواهم شد، همین عدم اطمینان خوشحالم کرده بود، لبخند زدم، یک لبخند گشاد افتاد  روی صورت گردم تو اینه. انقد مضحک بود که خنده ام گرفت، همینجور لبخند زنان بودم که پیرمرد پرسید: نظرت چیه؟

۳۰ شهریور، ۱۳۹۵

سه ماه گذشته، ولی هربار که عکسی، مطلبی یا پستی از کیارستمی میبینم، بغضم میگیره و غمباد میکنم. دست خودم نیست، خیلی دوستش داشتم.  
\